تبليغاتX
قهوه تلخ

قهوه تلخ

زياد به رنگ سبز دلنبندچون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بيرنگ ميشه كه مجبور به فراموش کردنشی

باورم کن...منو ببین!

 

چرا من باید واسه داشتنه همه چیز بجنگم ؟

خسته شدم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 18:49  توسط گلناز  | 

اونقدر دلم میخوادت که حتی خودتم باور نمیکنی "ک" !

 

کاش میشد به زمانی برگردم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود ...

فقط همین ...

مدتهاست با یه علامت سوال بزرگ دارم دست و پنجه نرم میکنم ... ؟

کلمه هام را پیدا نمی کنم این روزها ... پاهام سنگین است و نفسم تنگ ... تنم درد دارد و دلم بغض ...  دلم می خواهد  بخوابم ... بخوابم و بخوابم و بخوابم ... اما نمی شود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 18:15  توسط گلناز  | 

عیدت مبارک !!!

 

ضرورت ابلهانه‌ای‌ست ، دويدن به زمانی که راه نباشد ! عشق نباشد ! زندگی نباشد ... تو نباشی!

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 12:6  توسط گلناز  | 

سال نو مبارک

 

عنفوان مه آلود زمین

آوای زنجره عصیان نگاه در تصنیف سپیده و پرنده ...

گذر نارنجی فصل بر حادثه روز

تقارن یلدا و عشق

و " باهار"

هلهله زنگوله های کاروان صبح

آذین آفتاب به نسیم

و چراغانی چشم ها به پیوند .

                                                                                 بهار 89

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:24  توسط گلناز  | 

 

سکوت کرد و رفت ، و من گفتم بگو ...

                                                      هنوزگوش میکنم ...

آره به همین راحتی ... گاهی  چقدر ساده عروسک میشوم ، نه لبخند می زنم ، نه شکایت می کنم ، فقط سکوت می کنم ... !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 22:33  توسط گلناز  | 

 

بوسه هات رو از من نگیر ... !

چشمهایت را از من نگیر ... !

تن ِ گرم و پر حرارتت رو از من نگیر ...!

آگه میخوای دنیا رو بگیر ... اما قسمت میدم دستهای گرمت رو از من نگیر ... !

من ، می میرم بی تو !

با تواَم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 16:40  توسط گلناز  | 

کی ؟

 

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری ؟

دست تو موهات کی میکشه وقتی منو نداری ؟

شونه ی کی مرحم هق هقت میشه ؟؟؟؟

آتیش میزنه دلم ابی با صداش ... وقتی میخونه و منم باهاش میخونم تا یادم بره که کی اشکاتو پاک میکنه ؟؟؟

یک بار ...

دو بار ...

سه بار ...

ده بار ...

سی بار ...

صد بار !

هزار بارم اگه بشنوم سیر نمیشم !

حرفام تو گلوم گیر کرده ... میدونستی ؟

"آن که او به غمت دل بندد جز من کیست ، ناز تو بیش از این بهر چیست"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:14  توسط گلناز  | 

بی مای ولنتاین ...

 

 ولنتاین مبارک ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 23:12  توسط گلناز  | 

من ... تو ... سرنوشت ... تقدیر ... و خدایی که همین نزدیکی است ...

 

همممممممم روزگار ... تو چقدر بالا و پایین داری ... پری از اتفاقات خوب و بد ... تلخ و شیرین ... زشت و زیبا ...

کی میدونه چی میشه ... ؟؟ چه اتفاقی میفته ؟

منم مثل همه ... نمیدونم!فقط اینو میدونم که خیلی هم واسه داشتن بعضی چیزها نمیشه جنگید ... باید صبر کرد ...باید دید ... باید حس کرد ... باید شجاع بود ... امید داشت ... به خدا اطمینان کرد ...چشمها رو بست و از تهه تهه تهه دل خواست اونچیزی رو که میخوای ... اگه نوبتت باشه خدا هواتو داره ...

من شاید نباید خیلی بجنگم ... !!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 22:17  توسط گلناز  | 

برای تو ... برای چشمهای سبزت ...

 

تمام روزهایی که نبودم، از تو مرده بودم!

مژه هایم را یکی یکی میکندم! می آید، نمی آید، می آید، نمی...

زمان متوقف شد! روی سردترین ثانیه ی زمستان ِ بی شکوهمان و فقط برای چند دقیقه چشمهایم را بستم...

 

با تو رفتم بی تو باز امدم

                              از سر ِ کوی ِ او دل ِ دیوانه

                                                           پنهان کردم در خاکستر غم

                                                                                                      آنهمه آررزو دل دیوانه

مخاطب خاص دارد ... ک !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:41  توسط گلناز  | 

تو ؟؟؟

 

نه ...

نه ...

باور نمیکنم ....  "یو ۴ یو " واسه من بعد سالها کامنت گذاشتی ؟

نه ... "دکتر ..." استاد زبان انگلیسی ... منم همیشه به یادت بودم ... این طرفا اومدین ... بیخبر نگذارین برین ...

خیلی غافلگیرم کردی با کامنتت ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:27  توسط گلناز  | 

 

از همشون بيزارم...همشون بد و خودخواه هستن!بيزارم ... بيزار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 9:23  توسط گلناز  | 

 

خدایش بیامرزد ...

آيت الله ... منتظري !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 20:54  توسط گلناز  | 

بردی از یادم...

 

وانگاه كه بغض راه گلويم رابسته بود و نجوایي جز حق حق گريه در اتاق نپيچيده بود ، دستهاي مهربان تو بود كه دانه هاي اشك را از صورتم پاك ميكرد .   خداي مهربان جز تو هيچ كس را ندارم و با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم خدا ...

بردي از يادم  ...  دادي بر بادم  ...  با يادت شادم

دل به تو دادم ...  در دام افتادم   ...  از غم آزادم

دل به تو دادم   ...  فِتادم به بند  ...  اي گل بر اشك خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز  ... چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پيمان  ...  كه از آن لب ِ خندان ...  بشِنيدم و هرگز خبري نشد از آن

كِي آيي به بَرَم ؟   اي شمع سحرم  ...  در بزمم نفسي  ...  بنشين تاجِ سرم  ...  تا از جان گذرم

پا به سرم نِه  ...  جان به تنم دِه ...  چون به سر آمد  ...  عمر بي ثمرم

نشسته بر دل غبار غم ...  زان كه من در ديار غم  ...  گشته ام همگسار غم

اميد اهلِ وفا تويي ...  رفته راه خطا تويي  ...  آفتِ جان ما تويي

بردي از يادم  ...  دادي بر بادم  ...  با يادت شادم

دل به تو دادم  ...  در دام افتادم   ...  از غم آزادم

دل به تو دادم   ...  فِتادم به بند  ...  اي گل بر اشك خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز  ...  چشم من باشد به راهت هنوز ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 12:47  توسط گلناز  | 

تولد من !

 

امروز  16 آذرماه :

يكي ميميره ، يكي ديگه به دنيا مياد ! تولد تو ميشه ... تو !!!

كمان گير ، كمانتو برميداري ، يه تير از نگاهت رها ميشه ! مستقيم توي قلب من . آه ، انگار براي مردن هنوز زوده ! بازي كردن رو بايد گرفت ...

و تو ... چشمانت آنقدر سبز هست كه بشه پاييز رو همين جا از ياد برد ...

تولدت مبارك گلي !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:0  توسط گلناز  | 

اولین برف ... چقدر زیباست !

 

اولين برف سال ۱۳۸۸ :

كاش ميتونستم تا صبح به بارش برف نگاه كنم ... اما نه ! دوست داشتن قدم ميزدم زير برف در سكوت شب !

بارش برف در ماه آذر !

ساعت  ۲۳:۰۵ به تاريخ ۷/۹/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:8  توسط گلناز  | 

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است . و هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن . يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري آسمان را ... و من شايد تنهايي را ! در اين ميان كرم كوچكي جلو آمد و به خدا گفت :  من چيز زيادي نميخواهم . تنها كمي از خود را به من بده و خدا كمي نور به او داد . نام او كرم شب تاب شد . خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان ميشوي و رو به ديگران گفت : كاش ميدانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست ، زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:11  توسط گلناز  | 

 

وقتي حتي  م ا د ر ت  هم به درد و دلت گوش نميده ... وقتي هر چي ميگي انگار اصلا تو رو نميبينه چه برسه به اينكه بخواد به حرفهات گووووش كنه ... از ديگران چه توقعي داري گلي؟ از غريبه ها چه توقعي داري ... گلي بسه ساده دلي ، بسه ، سنگ باش و محكم و غير فابل نفوذ  ... راه درازي در پيش داري و ميبيني كه همه رفتن و تنها موندي ... حتي نزديك ترين نزديك ترينشون .

بي ربطه ... اما دارم به 16 آذز فكر ميكنم ... روزي كه ميدونم واسه كسي مهم نيست اما واسه خودم خيلي مهمه ...  هيچوقت تا حالا روز تولدم هيچ اتفاق خوب و غافلگير كننده اي برام نيفتاده ... شايد امسال افتاد اما نمي افته ... مگه چه فرقي داره با بقيه روزها واسه ديگران جز اينكه فقط واسه خودم مهمه ... نه هيچكس ديگه ايي ...

بُريدم  ... كم آوردم ...

خسته ام از اين بي ك َ سي ... به كجا پناه ببرم ؟ خدا فقط تويي ... فقط تورو دارم ... چه گناهي كردم كه بايد توي اين سكوت ... توي اين تنهايي ... توي اين ساعتهاي يخ زده بپوسم  ... تنفر ....

 

خاطرم نيست  تو از باراني ؟

يا كه از نسيم ؟

هر چه هستي ، گذرا نيست هوايت ...  بويت  ...

فقط آهسته بگو ... با دلم مي ماني .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:57  توسط گلناز  | 

تنهایم ... تنهای تنهایم

 

 در زندگی زخم هایی هست که ... هست ...

اتکارشان هم که بکنی ، باران که می بارد ، جایشان می سوزد ...

به همین سادگی ...

به همین تلخی ...

گفته بودی فردا پشت این پنجره ها غنچه ایی می روید ... و کسی می آید !

روشنی میارد ... !

دیرگاه است که من پشت این پنجره ها منتظرم ولی اینجا حتی ... ردپایی هم نیست ... !

تنهایم ... تنهای تنهایم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:25  توسط گلناز  | 

 

چرا فقط حرفشو میزنی ... تو رو به جان عزیزترینت یکمی هم عمل کن به حرفات !

بسه این همه شعار ... بسه این همه ابراز عشق ... بهم ثابت کن بگذار بفهمم  من واقعا توی زندگی تو اولویتی هم دارم !!! خواهش میکنم ...

بگذار بفهمم ... تا این همه سرخورده و مایوس نباشم ... تا پشیمون نباشم از کردارم ...

 

مخاطب خاص داره ؟ ... آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:51  توسط گلناز  |