|
چرا فقط حرفشو میزنی ... تو رو به جان عزیزترینت یکمی هم عمل کن به حرفات ! بسه این همه شعار ... بسه این همه ابراز عشق ... بهم ثابت کن بگذار بفهمم من واقعا توی زندگی تو اولویتی هم دارم !!! خواهش میکنم ... بگذار بفهمم ... تا این همه سرخورده و مایوس نباشم ... تا پشیمون نباشم از کردارم ...
مخاط خاص داره ؟ ... آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
شاید باید با قطار قبلی میامدم . من همیشه کمی فقط کمی دیر رسیدم به فاصله ی غروب کردن خورشید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ۸۸/۸/۸ شاید میتونست روز زیبایی باشه برای من ... یکروز بیادماندنی ... نشد ...اما باز هم زیباست ... هر دو تار می تنند... یکی به دور خود... یکی به دور دیگری...
قاصدكها را آفريد ... تا من و تو جرات كنيم و آرزوهامون رو بلندتر بگيم . تا اعتماد كنيم ... منم آرزو میکنم ... آرزو میکنم واسه ی برآورده شدن آرزوهایم ...!!!
دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ پ.ن : مخاطب خاص ..." ک"
هر ردي كه از تو در كوچه پس كوچه هاي عاشقي به يادگار مانده ، چو داغي است كه خاطرات مرا در دلم شعله ور ميكند . لعنت به
وضو گرفتم ! قامت بستم ... قامت بستم در برابر يگانگي خدا ... اما اشك ها مجالم ندادند ! سجده ي آخر نتونستم سر بلند كنم و ضجه زدم از درد ... از اون چيزي كه روي سينم سنگيني ميكنه ... صدايم در گلو خاموش شد . الهی العفو ... و حالا سوره حشْر ... بخوان به نام خداي پاك و منزه !
فردا آغاز یک روز جدید از زندگی جدید من ... فردا روز دیگری است ...!!!
هميشه آنقدر زود ، دير ميشود كه نميفهمي كِي و كجا ، قصه تمام شده بود ... و تو خبر نداشتي ؟!! خدا اگه درخت تنومندي هم بود تا الان با اين همه باد و طوفان تِرِك برداشته بود ... حالا چه برسه به اينكه دل بود ... دل ... دل مگه چقدر طاقت داره ؟؟؟ هيچي ... يك تلنگر كافيه ... ميشكنه ... شِكستنش . درست توي همون لحظه و روزی كه انتظارشو نداري همه چي آوار ميشه روي سرِت و مي موني زير آواري از خاطره ها و احساس هاي قشنگ ... به خودت كه مياي ميبيني آوار، همه چيز و با خودش نابود كرده و ديگه هيچي نداري ... فقط مونده چند تا قطره اشك ِ خشك و خالي و شايد چند تا خاطره ي تِرِك برداشته كه ديگه نميتوني مثل چيني شكسته بَند بزنيشون ! آره فقط همين ها برام مونده از يكسال زندگي ... از يكسال خاطره ، فقط تيكه هايي ازش مونده ... كه ترجيح ميدم اينا هم نبود.تموم وجودم ، سَرَم ، چشمام خسته ان و پر از درد ... چه شبي بود امشب ... خدا كنه براي هميشه امشبو بتونم فراموش كنم . به نقطه چين هاي چشمانت فكر ميكنم ... تو هميشه مي فروشي ، سه حرفي ها را به يكديگر ! ع ش ق را به ه و س ... ش ر ف را به و ل ع ... باز ياد اين جمله افتادم : " زياد به رنگ سبز دل نبند ! چون اگه رنگ سبز يك نگاه باشه يكروز آنقدر بي رنگ ميشه كه مجبور به فراموش كردنش ميشي ... !!! "
۱۳۸۸.۷.۱ دوباره پاييز ، دوباره اول مهر ... دوباره شوق باز شدن مدرسه ... دوباره درس و كلاس و تخته و گچ ... دوباره امتحان و تجديدي و دعواي بابا مامان ... و در نهايت تمام ... پايان سال تحصيلي .چقدر فاصله گرفتم از درس خووندن ... از روزهاي مدرسه رفتن ... از قبولي امتحانات و نمره شايد 20 گرفتن ... شايدم نمره اي در حد پاس كردن ، الان ديگه خندم ميگيره به دغدغه هاي روزهاي مدرسه رفتنم ... يادش بخير ... كلاس اول ... دبستان آيت آلله صدر خانم سيد اشرفي ... حياط بزرگ مدرسه ... صف بستن بچه ها ... عكس گرفتن نيما از من ، از خواهر كوچيكش ... چقدر زود ، دير ميشود . اصلا توقع نداشتم اينقدررر زود بزرگ بشم ... و حالا گريه ي من ... و حسرت روزهاي قشنگ قبل !!! حالا بوي پاييز ، فصل پاييز ، بوي بارون ... بوي مهر اول مهر ... اول مهرماه 1388 ... اول مهر و يك دنيا تنهايي من ... گلي ، دختري تنها در آستانه ي فصلي سرد! مهرماه ... مهرماه رو به خاطر اول مهرش و باز شدن مدارس هميشه دوست داشتم ... اما حالا نزديك ِدو سال ِ كه مهرماه رو به يك بهونه ي ديگه هم دوست دارم ... بهونه اي كه توي قلبمه ... ماه مهر ... ماه خوبي ها ، ماه محبت ، ماه عدالت ، ماه دوست داشتنها ، ماه ع ش ق ... آره ، دوسِت دارم ماهِ مهرِ من ! هميشه عاشق ِفصل پاييز بودم ... مهر ... 1 مهر ... (؟) مهر ... آبان و آذر ... 16 آذر ... روزي كه از همه ي روزهاي خدا بيشتر دوستش دارم ... روز تولد من ! منتظرت هستم آذر . منتظرتم تا بيايي ...
باران پاييزي ... زدم به كوه ... خيلي وقت بود نرفته بودم تا از نزديك خدا را لمس كنم ... از نزديك ، از پيش ابرها با خدا حرف بزنم !رفتم بالاي كوه ... تنهاي تنها ... نفس عميق كشيدم و خدا را صدا كردم ... رعد و برقي زد و من جوابم رو گرفتم ... خدا بهم علامتي داد كه صداي منو شنيده ... و بارون شروع به باريدن كرد ... تموم اون لحظه ها فقط به آسمان خيره شده بودم ... و به عظمت خدا مي نگريستم ! و خدايي كه در همين نزديكي است ... و تنها صدايي كه هميشه در گوشمه ، امروز هم بود ... " فرهاد " : گنجشكك اشي مشي ... لب ِ بوم ِ ما نشين ، بارون مياد خيس ميشي ... برف مياد گوله ميشي ... ميفتي تو حوض ِ نقاشي ... خيس ميشي ... صداي قطرات باران و صداي فرهاد چه آرامشي بهم ميداد ... باران ... باران ... آخ چه كيفي داشت وقتي با سرعت تموم زير بارون ميدويدم ... با نيما مسابقه داديم ... تمام لباسهاي تنم خيس ِ آب شده بود ...صورتم پر از قطرات باران شده بود ، يخ كرده بودم اما انگار خالي شدم از همه چي ، خالي شدم از درد ، خالي شدم از غصه ، خالي شدم از هيچ ... چه لذتي داشت دويدن زير بارون ِ خدا ... احساسي كه مدتها بود فراموش شده بود ، امروز در من زنده شد ... و من مديون ِ بارانم ... باران ... باران ... باران ... هميشه عاشق باران خواهم بود .
زندگی گریه ی مختصریست ... مثل یک فنجان چاي و کنارش عشق است ... مثل یک حبه قند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد ... خوبم ، اما دلم گرفته ! همه چيز خوبه ، اما دلم گرفته ! توي يه آرامش عجيبي ام ، اما دلم گرفته ! مي خندم ، اما دلم گرفته ! لبخند مي زنم ... يه لبخند كم رنگ ، اما دلم گرفته ! دلم آرومه ، اما گرفته است ! آرامش به همراه يك دل گرفته ... چرا ؟ و ... نميدونم سبب اين همه گرفتگي ِ تلنبار شده روي دلم چيه !؟!؟ خدا ممنون به خاطر همه چيز ! خدا باز مثل هميشه ، مثل همه ي آخرها رسيدم در ِ خونه ي خودت ... بزرگيتو شكر !!!
نميدونم اين بار از كجا شروع كنم و از كجا حرف بزنم ... دوباره تلخ باشم يا اينكه شيرين ... فقط كافيه يه كم ، فقط يه كم شكر به قهوه ي تلخم اضافه كنم ... همش بزنم تا شيرين شه و تا آخرش يه ضرب بخورمش ... يا اينكه نه ... همونجوري تلخ بخورمش و تلخ بشم ... اما اين فنجون قهوه ي من هيچوقت قرار نيست حتي با همون يه كم شكر شيرين بشه ... هر چقدر بيشتر همش ميزنم تلخ تر و تلخ تر و تلخ تر ميشه ! هیچ وقت نذار دیگران رو از وجود خودت محروم کنی ، هیچ وقت خودتو از خودت پنهون نکن ، اینو یادت باشه هرچه قدر هم بد باشن هرچه قدر بدی کرده باشند ، روحی به نام روح خدا درونشون شناوره ، یه روح مثبت که با همه بدی هاشون اونا رو به سمت قشنگی می کشونه ، پس هیچ وقت برای خوب بودن و خوبی کردن دیر نیست ...
اين روزها دارم از همه ي آدمهاي اطرافم فاصله ميگيرم ... از همه ... از كوچيك و بزرگ ، از پير و جوون !!!! تازه داشتم از نو جوونه ميزدم و خوشحال بودم . اما حالا ميبينم هيچ فايده ايي نداره ، هيچ فايده ايي نداره ... چون آدمهاي اين زندگي سخت و سنگ شدن و فقط دنبال منافع خودشونن ... منو نمي بينن ، مدتهاست از چشم افتادم ، مدتهاست ... شايد يك سال ، دو سال ، سه سال ،چهار سال ، يا بيست و پنج سال ... نميدونم چي علت اصلي اين اتفاق بود ؟ خدا تو منو ميشناسي ، به همين ماه عزيزت ، به همين روزهاي عزيزت كه روزه دار بودم ... چرا همه از من طلبكارن ؟ مني كه به هيچي ِ زندگي كسي كار ندارم ، حتي اگه ميتونستم ميرفتم و تنها زندگي ميكردم .... اما من بابامو ، مامانو دوست دارم ... شايد سكوتم به خاطر دل اوناست ... من ... من .... من ميخوام همه رو دوست داشته باشم اما همه ي آدمها بد شدن ، عوض شدن ... بخدا بد شدن ... فراموش كردن خاطراتو ... من ديگه نميخوام روي كسي حسابي باز كنم ، يا وابسته باشم ! خدا خودت ميدوني فقط از چي ميترسم ... حتي جرات ندارم به زبون بيارمش ... خدا مگه نگفتي شكستن دل روزه دار حرومه ... پس چرا دل منو ميشكونن ؟؟؟ چرا ازشون بازخواست نميكني ؟؟ اگه من بودم كه تا الان هزاااااااار بار منو به مسلخ كشيده بودي و بهم ميفهموندي حقم بوده ... اما چرا به بقيه آدمهات نشون نميدي !؟اونا فرقشون با من چيه ؟ اگه جوابت اينه كه من سكوت ميكنم و صبورم ... بايد بگم اشتباه كردم تا الان ... اما نميتونم اين ذات لعنتيمو تغيير بدم و بد باشم ... بشم آدم بده ي قصه !!! خدا حرمت اين اشكهاي من كجاست ؟ كي جواب اينارو ميده ،از كي غرامت بخوام ، نه ... ، بگو چه قدر ارزش قائلند ... واسه اين اشكها ... نگو هيچي ... كه آرزوي مرگ ميكنم ... اما ميدونم كه هيچي ... لعنت به اين دنياي مُدرن ...
نكته اصلي ، متن زندگيه يك نفر نيست ! نكته ي اصلي ، لحظات تغيير و تحول توي زندگيه ! لحظاتي كه باعث ميشه زندگي يك نفر از اين رو به اون رو بشه ... !
آسمان آبی به درون می آید و من از هر ابری تکه ای برمی دارم پر قو ، پر غاز ، پر مرغ دریا خانه ای خواهم زد از سپیدی ، پاکی سقف آن مهتاب است پنجره ها از نور پرده ها از گل یاس فرش از مهر ، رنگ از شور همه اسباب عشق و هوایی از تو ...
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت : نخریدند ... تمام شد . بعضی وقتها از سادگی خودم و پستی آدمها حالم بهم میخوره ...
نمی دونم چه مرگمه!؟ بریدم ... خسته ام ... کم آوردم !!! ای وایی ... باز قلبم تیر میکشه ...!!!
من برگشتم ... سلام !!! " فقط اینو بگم که متاسفم واسه ی اونایی که میان تو وبلاگ من و نظراتی میذارن که در حد و اندازه ی خودشونه ... واقعا متاسفم براشون ... فقر فرهنگی دارن ... "
اين روزها اونقدر خوشحالم كه هيچكس حالمو درك نميكنه ... اونقدر خوشحال ... كه هيچكس درك نميكنه ... كه نميدونم خوشحاليمو چطوري نشون بدم!؟! از ته دل شادي ميكنم و خوشحالم ! اين روزها دو تا جوون ِ گل ِ پاك ِ عاشق دارن با هم پيوند زناشويي ميبندن ... آره ... خواهرم داره عروش ميشه ... قربونه قد و بالاش بشم من كه چه خواهريه ... يه تيكه جواهره ... اونقدر دوسش دارم كه از لحظه ايي كه شنيدم داره عروس ميشه مدام به عكسش نگاه ميكنم و قربون صدقش ميرم ، پيشش نيستم كه بغلش كنم كه ببوسمش كه بهش از نزديك تبريك بگم اما دارم واسه روزعقدش لحظه شماري ميكنم كه باهاش باشم ... كه پيشش باشم كه همراهش باشم ... كه ببينمش كنار شوهرش ايستاده و قراره كه خوشبخت بشه ... كه ميشه ... كه ميدونم لياقت خوشبختي رو دارن هر دوشون ، كه نگاه كنم توي اون چشماي خوشگلش و بگم خواهر ِ گلم خوشبخت بشي ... خواهر ... خواهر ... خواهر ... هميشه آرزو داشتم يه خواهر داشتم از پوست و استخوونه خودم ... از خون ِ خودم ... اما نداشتم ... دلم يه خواهر ميخواست واسه روزهاي دلتنگيم ، واسه شاديهام ، واسه اينكه وقتي غصه دارم بهش پناه ببرم و درد ِ دلمُ بهش بگم ... دلم يه خواهر ميخواست ، يه فرشته ... دلم يه فرشته ميخواست كه خدا "شيوا" رو وارد زندگيم كرد ... شد خواهرم ... شد پاره تنم ... شد همه چيزم ... شيوا شد خواهرم ... شد محرم اسرارم ... شد سنگ صبورم ... شد همه ي زندگيم ! يه فرشته ي تمام عيار، يه خواهر خوووووب كه هميشه از حضورش توي زندگيم خدا رو شكر كردم ... حالا شيوا داره عروس ميشه ، و من اوووووونقدر خوشحالم كه اشك شوق يه لحظه هم راحتم نميذاره ... مدام ياد ِ خاطرات ِ مشترك ِ دوران درس و دانشگاه مي افتم كه با شيوا چه لحظه هايي گذرونديم ... چقدر زود گذشت همه ي اون خاطرات شيرين ، چقدر زود 6 سال از عمر دوستي ِ من و شيوا گذشت ... 6 سال گذشت اما هنوز ادامه داره ... تا ابد ... اين روزها همش دارم اشك خوشحالي ميريزم واسه عروس شدن صميمي ترين دوست زندگيم ...دوست كه نه ... خواهرم !!!!! شيوا، خواهرم و مسعود عزيزم ... خوشبختي حق شماست ، از بودن و داشتن هم لذت ببريد و هميشه كنار هم باشيد ... خوشبخت باشيد ... دوسِتون دارم !
گریه نکن دل ِ بی تاب از بی خبری ... شکوه نکن از تن رنجور از دربدری ... ای وایی ...
زندگی سیبی است ... گاز باید زد با پوست !!!
این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ... گاهی انتظار این سهم چشم های من است ...
برای آرامش روح ندا ... سکوت ... سکوت ... سکوت ... سکوت ... س ک و ت !!!
اين روزها هيچ حس و حالي ندارم . با اين همه جنايت توي كشورم ، ايران ، ديگه احساسي نمونده .وقتي مي بينم تجمع مردم كشورمو كه واسه آزادي مي جنگن و شعار ميدن ... اما در طرف مقابل آدمايي هستن كه نه ايرانين و نه مسلمون .... يك سري بيگانه ي جيره خور ... كه چطور به مردم حمله مي كنن و ميكشن و خون ميريزن ... خون جووناي اين كشور رو ، متاسف ميشم . اين روزها همه عزادارن . اين روزها با كشته شدن اين همه جوون ِ ايرووني ديگه كسي حوصله نداره ، ما تا كِي بايد واسه آزادي جنگ كنيم ؟ واسه چيزي كه حقمونه ... فقط موندم اين آقاي به اصطلاح
نوشتیم میرحسین موسوی ... خواندند احمدی نژاد !!!!
ساعت نزديك 4 صبحه ، نه بگذار دقيق بگم : 3:58:32 نيمه شب سه شنبه 19 خرداد سال 1388 . چند شب ِدوباره بي خواب شدم .علتش رو نمي دونم ...نمي تونم بخوابم .چشمامو ميبندم اما ... اما آرامش ندارم ، يهوچشمامو باز مي كنم و ميبينم فقط عقربه هاي ساعت و ثانيه شمار به اندازه يك صدم ثانيه جلو رفته و دوباره سردرگم از اين پهلو به اون پهلو ميشم و ... بعضي وقتها هم حس مي كنم بالش زير سرم خيس شده و من مي فهمم باز چند قطره اشك ريختم !!! چشمام پر از خوابن ... اما كو اون شبهاي پر از آرامش ؟؟!!؟؟ تسبيح ياسي رنگمو بر ميدارم و شروع ميكنم زير لب با خدا حرف ميزنم ... همون ذكرهميشگي و چشمامو ميبندم . اسم خدا بهم آرامش ِ خاصي ميده اما باز خوابم نميبره !!! صداي اذان هم بلند شد و من هنوز بيدارم .
كاش ميشد فقط چند ثانيه چشمامو مي بستم و مي تونستم فراموش كنم همه چيزو ... تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، خوب و بد ، راست و دورغ ... يك كلام ... همه چيز رو ! حتي خودمو . كاش ميشد و مي تونستم همه ي خاطراتمو فراموش كنم و دوباره از اول شروع كنم ، شايد يه شروع بهتر !!! ذهن ِ خستم ديگه گنجايش ِ هيچي نداره . ديگه ظرفيت پذيرفتن هيچ دردي رو ندارم ، روحم خسته است و نياز به پرواز داره و من نميدونم با اين روح خسته و به انزوا كشيده شده چه كنم !؟!؟ از اين روزگار و آدمهاش متنفرم ... از لحظه به لحظه زندگيم ، از هر ثانيه و ساعتش متنفرم ... از اين روزها بيزارم ... از اين روزهايي كه پر از تنهايي هستن و من ِ خسته ديگه نميتونم باهاش مبارزه كنم! انگار هميشه زندگي من بايد با بقيه فرق داشته باشه ... اما من دليلشو نميدونم چيه ... هر چي بيشتر ميگردم ، كمتر به نتيجه ميرسم ... اين روزها هم كه اصلا به نتيجه نميرسم !!! اما كاش واقعا مي تونستم توي يك لحظه همه چيز رو فراموش كنم ... خسته ام .... خيلي خسته ام !!! توي يك چشم به هم زدن ... كاش ميشد کل زندگیو فراموش كرد . کاش میشد ... کاش ... کاش ... ک ا ش ...
تنهام !!! دیگه رویاهام یادم رفته ... اما نه یادم نرفته . رویاهامو گم کردم ... الان که باید باشی نیستی !!!
دلم ... ميدونم دلم چي مي خواد ، اما نيست كسي كه راز ِ دلم ُ بهش بگم ! هيچكس نيست جز خدا ... خدا هست ... آره خدا هست اما ... دلم اين روزها دستهاي گرمي ُ مي خواد كه منو نوازش كنه تا بلكه يه كمي از فشارهاي روحيم كم شه ! من هيچوقت كسي ُ نداشتم كه مثل يك فرشته تو لباس سفيد ... منو در آغوش بگيره و محبتشو با كلامش نشونم بده ، دلم كسيو ميخواد كه سر بگذارم تو دامنش ُ هاي هاي گريه كنم ! هيچوقت كسي نبود كه با من همدردي كنه ، شايد هميشه زيادي بودم ، يا شايد مثل هميشه دير رسيدم و كسي ديگه حوصله منو نداره ... |
About![]()
شيشه پنجره را باران شست Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اگر دل دلیل است
بكارت موهوم |